باز هم سلمان

:: باز هم سلمان

در شب تجرّد محض

شب بی زمزمه

تو را می شنوم

/ و تنفس آسمان را

/ و خواب برگها

در شب سکوت 

تو را می شنوم

/ و حیرت پنجره

/ و ارتعاش نسیم را

که به ناگهان

/ فرا می گیرد

/ تمام مرا

در شب تعجب

در شب شگفتی

تو را می شنوم

و صدای پای عمر را که می گذرد

و بوی مرگ را

/ که پیش می آید

و در این هنگام

حسرت درختی است

/ خشک و بی برگ

و شب با اندوه برقرار می شود

و من می شنوم

/ تو را و گریه های دلم را

دیگر سخنی نیست

/ و نه حتی شعر

و من در خلأ گم می شوم

/ که کناری ندارد

منبع : کسوف دلباز هم سلمان
برچسب ها : شنوم

به کجا چنین خرامان............

:: به کجا چنین خرامان............
این روزها به مردن فکر می کنم. به این که چگونه برایم اتفاق می افتد. در رویاهای نوجوانیم زندگی تا 24 سال آخرش بود. ته همه چیز و کافی بودو بعد قرار بود بمیرم. آن هم یک مرگ خوب و راحت. بعد 24 سالم رد شد و نمردم فکر می کردم قرار است در زندگیم کارهای مهم تری را انجام بدهم و بمیرم. این بار زمان مرگم را در 28 سالی تنظیم کردم و زمان مناسبی بود. حتی روزش را هم مشخص کردم. به همه جایش هم فکر کردم همه چیز درست و سرجایش بود و نمردم. باز هم نمردم. از 27 سالگی به این طرف حوادثی برایم رخ داد که تاریخ مردنم را فراموش کردم حتی زندگی کردن را هم فراموش کردم تا این روزها. دوباره دارم فکر می کنم دیگر انگار اگر تا سی سالگی نمیری می روی روی 50 و 60 و 70 و این ترسناک ترین بخش قضیه است. اوایلش خودم را دلداری می دادم که قرار است چیزهایی را بفمی در این دنیا بعد بمیری، واقعا هم چیزهای جدیدتری  را می فهمیدم و هر بار خدا رو شکر می کردم که این قدر زنده ماندم تا این چیزها را بفهمم. می دانم اگر 200 سال دیگر هم عمر کنم باز هر روز و هر لحظه چیزهای جدید از وقایع عالم را می فهمم. ولی این دلگرفتگی مداوم این کسوف دل که با گذر زمان بیشتر آیینه ات را کدر می کند از جایی به بعد دیگر خسته کننده می شود. 
داشتم می گفتم به رفتن فکر می کردم. به این که بود و نبودم چقدر در این دنیا و در نزد اطرافیانم تاثیرگذار است. به همه حرص خوردن هایم فکر کردم. به همه شادی ها و غم ها. ولی با این که همه اش برایم بی ارزش شد ولی انگار این زندگی همه اش تو را دنبال خودت می کشد و باز از فردا روز از نو و روزی از نو. 
بعضی از آدم ها وقتی می روند خیلی می روند. انگار اصلا یک روزی اینجا دلبستگی نداشته اند. بعضی ها نه تا مدت ها بعذ از رفتنشان انگار نزدیکند هنوز و انگار طول می کشد تا بروند. می گویند آن ها که خیلی می روند نشانه خوبی است، یعنی دلبستگی اشان به دنیا کمتر بوده و نگرانی در دنیا باقی نذاشته اند و اصطلاحا دستشان بیرون قبر نیست. نمی دانم ولی حس بدی است برای ماندگان. 
مادرم از آن هایی است که خیلی رفته است. یادم می آید مادربزرگم که رفت تا مدت ها صدایش را در خانه می شنیدم  حتی صدای سرفه کردن هایش را. حتی تا مدت ها خواب می دیدم زنده است. ولی مادرم که رفت خیلی رفت. انگار اینقدر  خسته بود که از همه چیز بریده بود حتی از فرزندانش. اینجور رفتن ها برای بازماندگان خیلی سخت است. گاهی می ترسم که نکند که مرا فراموش کرده باشد.  می ترسم نکند دیگر در آن دنیا هم نبینمش. وقتی حجم از دست دادن ها زیاد می شود دنیا بی ارزش می شود، مردم غیرقابل تحمل می شوند. دغدغه هایشانف حرص زدن هایشان، بی آرمانی اشان خیلی غیرقابل تصور می شود. کسی می گفت دارند زندگی اشان را می کنند. ولی من فکر می کردم دارند غفلت اشان را می کنند نه زندگی اشان. فلسفه زندگی نباید این قدرها بی ارزش و ساده و سطحی باشد. 
خودم هم دچار این غفت کردگی ام. همه اش دارم غفلت می کنم. 
منبع : کسوف دلبه کجا چنین خرامان............
برچسب ها : خیلی ,انگار ,زندگی ,اشان ,روند ,ارزش ,زندگی اشان ,فراموش کردم

تمام شدن فصل های دل انگیز

:: تمام شدن فصل های دل انگیز

حدود یک ساعت و نیم کمتر مانده به آنچه که تحویل سال می نامندش. چه کسی نامیده را نمی دانم کوروش بوده یا داریوش هم نمی دانم. فقط می دانم که از همان عادت های تکراری است که باید هر سال انجام شود. دقیق و سرجایش. یک واجب شرعی است انگار. مثل اذان می ماند برای یک عده که که تا انجام شد شروع می شود دید و بازدیدها و تلفن ها. دیگر این قدر حالن بهم می خورد از این عادت های تکراری بی هدف که دوست ندارمش. دلم می خواهد بخوابم و نبینمشان. از وقتی یادم می آید باید به سنت ها و فرهنگ های همدیگر احترام می گذاشتیم، حتی آن چیزهایی که به وضوح می دانستیم هیچ منطقی پشتش نیست. همه اش اشتباه بود. نتیجه اش شد ماندن در جاهلیت های خودمان، تعصب ها و تحجرهای بیشتر. جوری که عده ای انتقاد یا حتی سوالی ساده راجع به این سنت ها و فرهنگ های غلط را بر نمی تابند و تا مرز دعوا و جنگجویی با تو پیش می روند. باید ایستاد جلوی همه آنچه که غلط است و تغییرش داد با همه توان. 

تعطیلات نوروز برای من فقط استراحتش و هوای تمیز چند روز اولش جذاب است و نه چیز دیگرش. تغییر از فصل هایی که دوستشان داشتم به آن هایی که دوستشان ندارم که جشن گرفتن ندارد. برایم یادآور طولانی شدن روزها و گرمای تابستان و عطش است و امسال هم که یادآور بدترین اتفاقات زندگی ام.  تحویل سال برای من یادآور از دست دادن آسمانی زیباست که حرص زدن ها و دویدن های مردم هر روز به فنا می بردش و هر صبح دوباره زیبا می شود در زمستان. منتظرم تا سال تحویل شد  تلفنم را از دسترس خارج کنم تا صدای آن هایی را که می خواهند برای بار صدهزارم بهم یادآوری کنند که مادرم را از دست داده ام نشنوم  یا حتی آن هایی که زنگ می زنند تا شماره حساب بگیرند که عیدی برایم واریز کنند، که چقدر زندگی را اشتباه فهمیده اند. نه منتظر تلفن کسی هستم و نه دیدن کسی نه حتی تحویل شدن سال. و نه حتی سفره های بی معنی هفت سین که هر سال برای دل پدر و مادر مریضم پهن می کردم که شاید روحیه اشان عوض شود در حالی که پشیزی اعتقاد نداشتم  به قول دوستی کاش می شد زمان را در ۲۹ اسفند متوقف کرد که چقدر روز دوست داشتنی بود برایم. 

دعایی هم ندارم و نه حتی آرزویی. می دانم که گفتن این عبارت خطرناک است و شاید یک جور ناشکری. ولی دیگر حتی از دعا کردن هم وحشت دارم، نه که خیال کنی با خدا مشکلی دارم، نه. فقط به خدا بودنش اعتقادم بیشتر شده به قدرتش به پرودگاریش. خودش هر چه بخواهد می دهد و هر چه را نه. دیگر یاد گرفته ام که تسلیم باشم که اگر بجنگم به زور به تسلیم وا داشته می شم.


منبع : کسوف دلتمام شدن فصل های دل انگیز
برچسب ها : دانم ,هایی ,یادآور ,برایم ,تحویل

زندگی

:: زندگی

چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته، زورق به گل نشسته ایست زندگی؟
درین خراب ریخته
که رنگ عافیت ازو گریخته
به بن رسیده راه بسته‌ای‌ست زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان زهم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود دره‌های آب غرق شد.

هوا بد است
تو با کدام باد میروی؟

چه ابر تیره‌ای گرفته سینه‌ی تو را
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی‌شود.

تو از هزاره‌های دور آمدی
در این درازنای خون فشان
به هر قدم نشان نقش پای توست،
برین درشتناک دیولاخ
زهر طرف طنین گام‌های رهگشای توست،
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه‌ی وفای توست،
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشه‌های توست.

چه تازیانه ها که با تو تاب عشق آزمود
چه دارها که با تو گشت سر بلند
زهی شکوه قامت بلند عشق
که استوار ماند در هجوم هر گزند.

نگاه کن
هنوز آن بلند دور،
آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور
کهربای آرزوست،
سپیده‌ای که جان آدمی هماره در هوای اوست،
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب راه و باز
رو نهی بدان فراز

چه فکر می‌کنی؟
جهان چه آبگینه شکسته‌ای‌ست
که سرو  راست هم در او شکسته می‌نمایدت.
چنان نشسته کوه در کمین دره‌های این غروب تنگ
که راه بسته می‌نمایدت.

زمان بی‌کرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی‌ست این درنگ درد و رنج.
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می‌زند
رونده باش
امید هیچ معجزه‌ای ز مرده نیست،
زنده باش...


پسانوشت: طرف این قدر به ته خط رسیده بود خودش زنگ زده بود که ما رو دلداری بده ، برگشت گفت نگران نباشید ان شاالله بعد از 80 سال شما هم می میرید. 

تصور زندگی 80 ساله خیلی وحشتناکه

منبع : کسوف دلزندگی
برچسب ها :

دلم گرفته از آن و از این

:: دلم گرفته از آن و از این

دارم می نویسم و می خوانم با چشمانی که از خستگی و استرس های امروز ورم کرده و به زور باز است. امروز فکر کردم به زندگی در روستایی سرسبز و خودم رو دیدم که کلاه آفتابگیر سرم گذاشته ام و دارم کشاورزی می کنم. بدون اینترنت، بدون دنیای مجازی، بدون موش ها و دیدنشان که مو بر تنم سیخ می کنند. بدون وحشت کارمند شدن و به رکود رسیدن. بدون آدم های استرسی و دقیقه نودی اطرافم که تحولاتشان آرامشم را به هم می ریزد.

خودم را دیدم که در آرامش و سکوت و تنهایی دارم طلوع و غروب آفتاب را نگاه می کنم. آن جا که آسمان بر زمین می افتد و آن جا که ناگهان آسمان از زمین بر می خیزد. این مردن و زنده شدن این به زمین آمدن و از زمین آمدن و شاید هم از آسمان آمدن و به آسمان برگشتن. مگر نه این که این همه طبیعت  و خلقت برای انسان آفریده شده است تا ببیند تا تفکر کند، تا بیاموزد آن چه باید می آموخت. 

باد و نسیم و دست هایم که با سبزی طبیعت انس می گیرند و نفس می کشند. و پاهایم و پاهای خسته ام که آن ها را در رودخانه ای سرد گذاشته ام و ماهی ها رقص کنان در کنار انگشتانم سرود رهایی می خوانند. 

و سلمان و شعرهایش که مرا به آسمان می برد میان ابرها، و رقص میان ابرها و بی وزنی و رهایی و صعودی بدون سقوط. و من که هم چنان در حیرتم که چگونه در بیست و چند سالگی به این مراتب از درک و عرفان رسیده است. 

می خواهم از وحشت این روزها برخیزم. از این پاییزها و زمستان ها که بوی دود می دهند، از خرداد پر حادثه و تیرماه اندوهبارم. از تابستان های طولانی و عطشناک. 

راستی چرا رفتن این قدر بلند پروازانه و خواستنی می شود وقتی که دیوارهای قفس هر روز ضخیم تر می شود و امید به رفتن کمتر. 

گاهی آرامش داشتن در خواب هم می شود برایت آرزویی دور و دراز. 

من دلم کویر می خواهد. آن جا که هیچ چیز نیست، هیچ چیز نیست غیر از خدا و آرامش. هیچ چیز نیست که حواست را پرت کند. فقط اوست و آرامش و آرامش و آرامش. 

منبع : کسوف دلدلم گرفته از آن و از این
برچسب ها : آرامش ,آسمان ,زمین ,زمین آمدن

نه او ز من خبر دارد، نه من نشان ازو دارم

:: نه او ز من خبر دارد، نه من نشان ازو دارم
وقتی امروز بعد از یک هفته مقدمه چینی خبر خوشش را گفت، غمگین شدم. عمیقا غمگین شدم. ناگهان یک احساس تنهایی عمیق بر تمام وجودم نشستم. خیلی تلاش کردم غمگینی ام را نفهمد و خودم را خوشحال نشان دهم  ولی حس کردم که حس دلتنگی ام به او نیز منتقل شد. نمی دانم چرا در سرنوشتم هر کس را دوست دارم یا به هر کس دل می بندم از دستش می دهم. تا می آیم پشتم به کسی گرم شود، از دستش می دهم با اتفاقات خوب یا بد، یا با همیشه از دست دادنشان یا با اتفاقات خوب که غرقشان می کند در دنیاهای دیگر و دورشان می کند از من برای همیشه. 
دلبستگی و راحت شدن خیالم حتی به یکسال هم نمی کشد و از دست می هم.  
دلم گرفته، خیلی گرفته. 

منبع : کسوف دلنه او ز من خبر دارد، نه من نشان ازو دارم
برچسب ها :

وقتی خطرناک می شوی

:: وقتی خطرناک می شوی
حس خطرناک بودن. حسی که تا قبل از 3-4 سال اخیر تجربه اش نکرده بودم. حس این که افرادی هستند که از وجود تو احساس خطر می کند. با حسادت خیلی فرقی دارد. اصلا در آن دسته نمی گنجد. اصلا مهم نیست که تو بهتری یا آن ها. تو چه داری و آن ها چه ندارند یا بالعکس. مهم این است که تو با شرایطی که داری خطرناک هستی. مهم این است که تو قابلیت هایی و ضعف هایی داری. مشخصه های خاص خودت را داری و کلا هر چیز عادی دیگر که همه دارند. یک آدم کاملا معمولی ولی یک ویژگی خاص داری که منحصر به فرد هم نیست. آن هم دختری هستی که سنی بالاتر از 30 سال داری و مهم تر این که ازدواج نکرده ای. دلیلش هم اصلا مهم نیست که چرا تاکنون ازدواج نکرده ای (از نظر آن ها). برای خودت هم چیز خیلی قابل توجهی نیست. ولی بعدا می فهمی که خیلی مهم بود. تا وقتی زیر 30 بودی خطری برای کسی نداشتی. همه چیز عادی بوده روبطت با دیگران عادی بوده، به راحتی با دوستانت صحبت می کردی، حال خانواده اشان را می پرسیدی. در مراسم های مختلف دور هم جمع می شدید، برخی ها مجرد و برخی ها متاهل. به راحتی و مثل یک خانواده بزرگ. ولی همین که سنت بالاتر از 30 می رود همه چیز زمین تا آسمان فرق می کند. تو تبیل می شوی به خطری بزرگ که باید مواظبش بود، خیلی نباید نزدیکش شد. دیگر نمی توانی به راحتی با دوستان متاهلت ارتباط برقرار کنی. باید مواظب حرف زدنت باشی، کار به جایی می رسد که حتی نمی توانی حال همسرانشان را بپرسی چه برسد به این که در جمع های دائمی با آن ها سلام علیکی داشته باشی. چون ممکن است تو موجود خطرناکی باشی برایشان. برخی هایشان مواظبند که وقتی حرف می زنند حتما نام همسرشان را پیش تو آقای فلانی خطاب کنند تا یک وقت رویت زیاد نشود و اسم کوچکشان را صدا نکنی یا حتی فامیلیشان را بدون ذکر آقا. خوب ترینشان سعی می کند که هیچ خاطره ای که همسرش در آن است برای تو تعریف نکند تا خدایی نکرده دلت نخواهد. حتی وقتی جمله ای از آن شخص مذکور یا مذکر می خواهد ذکر کند میگوید یک بنده ی خدایی تعریف می کرد، و تو باید عین گاو برخورد کنی انگار هر را از بر تشخیص نداده ای و در دلت بگویی آفرین آفرین تو بردی من گول خوردم. برخی هایشان ارتباط با تو را بی معنا می دانند. این واقعه مربوط به دسته زنان است از هر سن و سالی که فکر می کند که تو اگر از همان ابتدا تاکنون ازدواج نکرده ای، چشمت به شوهر آن ها بوده است یا در آینده ممکن است که زندگی آن ها را نابود کنی. هیچ سن و سال هم ندارند.از دوستان هم سن و سال خودت بگیر تا آن ها که سال ها از تو کوچکترند و تا آن ها که سن پدر و مادر تو را دارند و تو در هر برخورد باید خریت را پیشه راه خود قرار داده انگار نه انگار که چه معنایی پشت این رفتارشان خوابیده. 
در دسته مردهایشان هم تا بخواهی عادی و راحت برخورد کنی، سریع فکر می کنند که به آن ها نظر داری و به دلیل ازدواج نکردن آب از لب و لوچه ات آویزان شده است برای یک لقمه شوهر. سرد و با غرور هم برخورد کنی سریع استدلال می کنند که همین رفتار را داشته است که تاکنون ازدواج نکرده است یا از روی ترشیدگی این طور برخورد می کند.  
ته ته اش  دلت می سوزد برایشان که اگر به خودشان و زندگی اشان اطمینان داشتند، اینطور تو و امسال تو را خطر برای خودشان نمی دانستند. به جای اصلاح درونشان، اصلاح اعتمادشن و روابطشان، نگاه به بیرون و آزار دادن دیگران را نمی کردند.
در کل می نشینی برای خودت حصار می کشی، دائم خودت را محدود تر می کنی، ارتباطات را کم تر می کنی، تا خدایی نکرده آرامش کسی به هم نریزد. خودت می دانی که آن ها چقدر طفلکی هستند. البته می دانم حقیقتا هستند دخترانی که به دنبال این گونه مسائل هستن، ولی هستند دخترانی هم که حاضر به هر نوع زندگی و هر نوع ازدواجی نبوده اند، هستند دخترانی که علی رغم فراهم بودن شرایط خوب به دلیل شرایط دیگر زندگی ازدواج نکرده اند و اصلا به هر دلیل و باید به چوب آن گروه اول تحقیر شوند، در معرض بی حرمتی ها قرار بگیرند. 
و حقیقتا باید اعتراف کنم که این فرهنگ غلط و به عبارت دیگر بی فرهنگی در کشور ما خیلی بیشتر از سایر کشورهاست. 
راه حل: هیچ. گذر اعصار و قرون و آمدن نسل های جدبد با فرهنگ و تفکر احترام به انسان ها از هر نوع و حترام به انسانیت انسان ها.
 
ا
منبع : کسوف دلوقتی خطرناک می شوی
برچسب ها : نکرده ,داری ,خودت ,ازدواج ,برخورد ,خیلی ,ازدواج نکرده ,هستند دخترانی ,تاکنون ازدواج ,خدایی نکرده ,برای خودت ,تاکنون ازدواج نکرده

در انبار فضل تو بس دانه هاست

:: در انبار فضل تو بس دانه هاست

تو جان و جهانی کریما مرا
چه جان و جهان از کجا تا کجا
که جان خود چه باشد بر عاشقان
جهان خود چه باشد بر اولیا
نه بر پشت گاویست جمله زمین
که در مرغزار تو دارد چرا
در آن کاروانی که کل زمین
یکی گاوبارست و تو ره نما
در انبار فضل تو بس دانه هاست
که آن نشکند زیر هفت آسیا
تو در چشم نقاش و پنهان ز چشم
زهی چشم بند و زهی سیمیا
تو را عالمی غیر هجده هزار
زهی کیمیا و زهی کبریا
یکی بیت دیگر بر این قافیه
بگویم بلی وام دارم تو را
که نگزارد این وام را جز فقیر
که فقرست دریای در وفا
غنی از بخیلی غنی مانده ست
فقیر از سخاوت فقیر از سخا


خودت می دانی زندگی برای تو سخت است و خواهد بود. خودت می دانی که سال هاست باید برای به دست آوردن کوچکترین چیزها خیلی تلاش کنی و برای هر چیز کوچکی که دیگران به راحتی به دست می آورند یا دارند تو خیلی مبارزه کنی و بکوشی و سختی بکشی. خودت قاعده حاکم بر خودت را می دانی و قبول کرده ای. 
خودت می دانی وقتی هر چی تلاش می کنی نمی شود، هر چقدر مبارزه می کنی شکست می خوری، خودت می دانی که همه این تلاش ها و مبارزات و سختی ها کی جواب می دهی، شرایط چگونه باشد به نتیجه می رسد، ولی باز هم هر بار غبار نسیان تمام وجودت را فرا می گیرد. باز هم روز از نو و روزی از نو، باز هم به نقطه ای می رسی که خودت را بیچاره می بینی، خودت را خسته می بینی و آن جاست که به همان نقطه برمی گردی، به همان نقطه ای که فراموش شده بود، به همان نقطه ای که راه حل همه اش است ...


منبع : کسوف دلدر انبار فضل تو بس دانه هاست
برچسب ها : خودت ,دانی ,نقطه ,همان نقطه

عطر خوش چایی

:: عطر خوش چایی



ماه پشت شاخه ها بی احتیاط

مانده امشب روی دیوار حیاط


مادر از پشت درختان هراس

می رسد آرام با تشتی لباس


می چلاند خاطرات شسته را

شعرهای نارس نارسته را


خاطراتم مثل یک شعر بلند

پهن می ماند پریشان روی بند


یاد گلبانوی کاشی ها به خیر

یاد حوض و آب پاشی ها به خیر


دست هایش آشنا با آب ها

مهربان با کاسه ها بشقاب ها


امشب ای غم در دلم اتراق کن

خاطراتم را به او سنجاق کن


آن اهورای تماشایی کجاست

خسته ام عطر خوش چایی کجاست...




منبع : کسوف دلعطر خوش چایی
برچسب ها :

کو آن خدای تازه و زیبای عاشقان

:: کو آن خدای تازه و زیبای عاشقان
برنامه ریزی و آینده نگری بعضی وقت ها بسیار دردآور می شود. اولش همه داده ها را می گذاری روی میز، فقط کافی است تحلیل دقیقی از گذشته و خاطرات و اتفاقات داشته باشی، آن وقت است که با داده های موجود شروع می کنی برنامه ریزی کردن که فلان کار در فلان وقت و فلان جور انجام می شود. با داده های طبیعی که داری همه چیز درست است و همه محاسبات دقیق هستند و خلل ناپذیر. مصمم و با اراده شروع می کنی به انجام برنامه ها و پیشبرد اهداف. ناگهان آن لحظاتی که تو فکر می کردی آرامش را دیگر حاکم کرده ای و همه چیز درست در جای خودش پیش می رود، طوفان اصلی رخ می دهد و همه آن چه آرامش فرض می کردی می شود آرامش قبل از طوفان. می شود یک حادثه، یک از دست دادن، یک خراش روح و هر چه که بخواهی اسمش را بگذاری. برنامه ریزی هایت همه اش می شود کشک، همه چیز به هم می ریزد. مثل ساختمانی که می سازیش و ناگهان یک طوفان همه اش را فرو می ریزد و تو گنگ و گیج و با دهانی باز بر خرابه های آن چه ساخته بودی می نشینی، اولش سعی می کنی معادلاتت و محاسباتت را یک بار، دو بار، ده بار در ذهنت مرور کنی تا ببینی کجا اشتباه کردی و وای از آن روز که اشتباهی نیابی و آن وقت سست می شوی و اعتمادت به خودت را از دست می دهی، دیگر قدرت تصمیم گیری برای هیچ پدیده ای را نخواهی یافت و فقط دنبال مامنی برای آرمشت هستی حتی اگر همه ی آن چه را داری از دست بدهی. ابزار و دیگران را به چشم آن هایی می بینی که بزودی از دست می روند، و همه چیز را بدون حضور آن ها تصور می کنی، اگر جایی ردپایشان را ببینی و وابستگی در خودت نسبت به آن ها پیدا کنی، دیگر برایش برنامه ریز نمی کنی، همه اشان را قطع می کنی. تمام روابط و وابستگی ها را در خودت حداقل می کنی و دائم تصور می کنی که بدون آن چیزها یا کسان باید مشکلاتت را حل کنی، دائم بی تفاوت تر می شوی که از دست دادنشان را بتوانی تاب بیاوری، همه اش می شوی خودت و خودت و همه چیزت وابسته به خودت می شود. تمام مهارت هایت را زیاد می کنی، از همه حوزه ها سر در می آوری و کمک و نیاز به دیگران را از زندگی ات حذف می کنی و به دنبالش خودشان را. دیگر راحت در مورد از دست دادنشان و نبودنشان حرف می زنی.  می شوی مرده ای متحرک در میان جمع. آن قدر توانمندی هایت زیاد می شود که گاهی دیگران تعجب می کنند، خیلی ها به تو تکیه می کنند و برای رفع نیازشان سراغت می آیند. اما تو دیگر کمک گرفتن را فراموش می کنی، احساس نیاز به دیگران در تو از بین می رود. و این یعنی مرگ تدریجی، این یعنی هضم در خود، و این یعنی ناامیدی.


پسانوشت: 

جان شما جهان شما دست دوم است
تصویرها در آینه ها دست دوم است

بوی نمور کهنگی و نم گرفتگی
پیچیده است، بس که هوا دست دوم است

در روزنامه ها خبری نیست، هرچه هست
یا راست نیست، وَ یا دست دوم است

تا نور آن به ما برسد کهنه می شود
خورشید آسمان شما دست دوم است

کالای تازه ای هم اگر دارد این جهان
تا می رسد به بندر ما دست دوم است

کالای این خرافه فروشان نوگرا
با آنکه هست تازه نما، دست دوم است

گفتی چرا دعا به اجابت نمی رسد؟
زیرا که دستهای دعا دست دوم است

کو آن خدای تازه و زیبای عاشقان؟
آه این خدایتان به خدا دست دوم است!

منبع : کسوف دلکو آن خدای تازه و زیبای عاشقان
برچسب ها : خودت ,کنی، ,برنامه ,تازه ,دیگران ,هایت ,برنامه ریزی ,خدای تازه